دسته‌ها
ایده های شغلی ویژه نابینایان کامپیوتر نابینایان

تجربه ی راه اندازی خدمات کامپیوتری در تهران قسمت دوم:

سلام دوستان, امیدوارم خوب باشید باز من اومدم با ادامه تجربیاتم از زدن مغازه, امیدوارم تجربیاتم به درد شما دوستان بخوره یا با کلاس تر بگم مفید واقع شود.
همان طور که در ایستگاه مترو سرگردان بودم، یک شب؛
شخصی که متوجه من شده بود؛ پیشنهاد داد: برو به بسیجی ها مشکل خود را بگو. به نظرم آمد اگر جایی برای استراحت به من بدهن خیلی خوب می شود. به همین دلیل پیشنهاد را پذیرفتم.
خیلی سخت بود، در شأن من نبود که از کسی در خواست نیاز اولیۀ زندگی خودم که جایی برای استراحت است را داشته باشم، ولی به هر حال تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. بی خوابی بسیار آزار دهنده است!
***
پس از درخواست من برای جایگاه استراحت، گفتند: همین جا بنشین تا شب فرا رسد.
نمی دانستم شرایط چگونه است! به هر حال نشستم. تا شب فرارسید.
شب هنگام مرا راهنمایی کردند به طرف گرم خانه. جایگاه بی خانمان‌ها، کسانی که جایی برای خواب و استراحت ندارند.
همین که این صحنه را دیدم، در یک لحظه کوتاه فکر کردم:
اگر این حقارت را بپذیرم، چه احساسی به من دست می‌دهد؟
با این تصور، از خودم بدم آمد
ولی خوشبختانه نپذیرفتم.
من نیامده بودن تا همانند آوارگان زندگی کنم. بلکه می خواستم آقایی کنم. به شایستگی زندگی کنم. نمی خواستم ریزه خوار کسانی باشم که فقر رآ ایجاد می‌کنند. فقرا را تولید می کنند، سپس خورده نانی جلویشان پرتاب می کنند، تا هم چون رباط های بی جان بله قربان گوی آنان شوند، و فقط جسمی بی روح از آنان بماند . من یک انسانم نه مجسمه و رباط بی احساس و بی شخصیت، و من باید تصمیم گیرندۀ زندگی خودم باشم. نه این که دیگران برایم تصمیم بگیرند در اذای یک جای خواب!
***
خیلی مؤدبانه تشکر کردم و با یک تاکسی از آن جا دور شدم.
***
در تاکسی به خودم فکر می کردم. من به خاطر احساس حقارتی که از رفتار خانواده و اطرافیانم می دیدم، آمده بودم تا جبران آن احساس را داشته باشم.
گویی به تصویر خود در آیینۀ خودم نگاه می کردم. به خودم می گفتم:
محمد! تو باید آن گرم خانه را می پذیرفتی؟
دو باره به خودم می گفتم: اگر می پذیرفتی گویی لِه شدن و خورد شدن خود را قبول کرده باشی.
نه من بزرگ تر از آنم که خودم به دست خودم خورد و مچاله شوم.
من اجازه نداده بودم زیر چرخ های یک فرهنگ نابسامان که یک معلول را ناتوان می بیند، قرار داشته باشم. حالا چطور خودم هم تابع آن فرهنگ باشم .
بلکه می خواستم اثبات کنم که یک معلول؛ کم توان هست، ولی ناتوان نیست. سپس با لبخندی رضایت بخش برای تصمیمی که گرفته بودم دو باره به آیینۀ وجودم نگاه کردم دیدم چقدر زیباست.
او به من می گفت: محمد تو موفق می شوی!
در واقع خودم به خودم می گفتم: محمد شریفی ، تو موفق می شوی!یعنی باید موفق شوی!
و چه احساس خوبی هر چند به سختی بگذرد!!!
***
صاحب مغازه شدم:
بالاخره روز قرار با صاحب ملک رسید.
هنگام ملاقات خود را معرفی کردم.
صاحب ملک به صاحب کافینِت آقا مهدی، گفت: «شما تأییدش میکنی؟ فکر میکنی از پس کار ها بر میاد؟»
مهدی گفت: چند روزی که میاد پیش من کار هایی نظیر نصب ویندوز کانفیگ مودم بهش دادم به خوبی انجام میده بعد مشخصه اهل کاره اگه نبود این دو هفته را در خیابان ها سپری نمی کرد. بعد هم به شما پول پیش میده اگر از پس کرایه بر نیومد از پول پیشش کم کن.
خلاصه طرف رضایت داد؛ و قرارداد را نوشتیم.
قرار شد فردا وسایل را حساب کنیم؛ و من وسایل را بخرم.
فردا شد؛ و رفتم مغازه تا با مهدی حساب کنم. مهدی خدمات را معرفی کرد.
گفت: من اینجا ثبت نام های اینترنتی انجام میدم؛ cd میفروشم؛ نمایندگی بیمه پاسارگاد دارم؛ تعمیرات لپتاپ و کامپیوتر انجام میدم؛ کلیه لوازم جانبی را میفروشم؛ لپتاپ و کامپیوتر میفروشم.
در ادامه به بحث حساب کتاب رسیدیم مهدی گفت من کلیه وسایل را یکجا میفروشم ولی به نفع تو میشه چون من پول خاک خوری و مشتری های ثابت این جا را ازت نمیگیرم.
مجبور شدم همه وسایل را بخرم. مثلا من به cd و کنترل نیازی نداشتم چون فروش cd بازی و نرم افزار و کنترل سخت بود.
اما چیز هایی که خریدم: سه عدد سیستم کامل که دوتا برا کار مشتری ها قرار داده بود؛ یکی برای مدیریت، دو عدد ویترین، سه عدد میز، یک عدد پرینتر hp که کاملا دسترس پذیر بود.
این پرینتر سیاه سفید لیزری و سه کاره بود. سمت راستش دو دکمه بود. یکی برای کپی یکی برای پاور, سمت چپش سه دکمه داشت. دکمه وسط حالت را تغییر میداد. یک بار میزدی روی رنگ قرار می گرفت؛ یک بار میزدی روی تعداد چاپ برگه قرار میگرفت. با دکمه بالا پایین هم تعداد را کم و زیاد میکرد. مثلا سه بار دکمه بالا را فشار دهیم سه برگه کپی می شود. مقداری هم لوازم جانبی خریدم و مقداری هم cd و کنترل که به کارم نمی اومد ولی مجبور به خرید شدم.
کلی دیگه وسایل بود که سر جمع شدن 20 میلیون و 15 میلیون هم پول پیش دادم با ماهی 1800000 تومان کرایه.
اما چینش مغازه برای یک نابینا مناسب نبود و امنیت کامل نداشت. وقتی مشتری وارد مغازه میشد سمت راستش ویترین بود که اگر دست می انداخت میتوانست جنس بردارد و فرد نابینا متوجه نشود! برای این کار یک میز بلند پیشخوانی کنار ویترین قرار دادم که طرف باید دست سه متری داشته باشد تا از بالای میز رد کند تا به ویترین برسد.
میز ها را هم در کنار هم چیدم. سمت چپ را هم صندلی مخصوص نشستن مشتری قرار دادم. سمت راست را هم تا آخر میز چیدم تا کسی نتواند به رگال ها دسترسی داشته باشد.
رگال ها را هم مرتب چیدم. در ردیف اول شارژر، در ردیف دوم فلش و به همین ترتیب مرتب چیدم.
شب شده بود؛ و تنهایی خسته شده بودم. همه حسابی استرس داده بودن. یکی به من انرژی نداده بود. همه گفتن: شبا میخوای کجا بخوابی؟ سرویس بهداشتی و دوش گرفتن چی میشه؟ خوابم میبرد و به چیزی نمیتونستم فکر کنم
مغازه یه بالکن داشت اما چطور برم؟ اون پشت را گشتم ی نردبان پیدا کردم به لبه بالکن چسبوندمش رفتم بالا دیدم جای همه چیز هست, کارتون آشغال خلاصه جای همه چیز بود جز آدم!
این نردبان خیلی ترسناک بود. اومدم بیام پایین؛ نردبان برگشت پرت شدم پایین. چون ارتفاع کم بود، زیاد چیزیم نشده بود. روی میز ها دراز کشیدم و خوابم برد.
صبح بیدار شدم. از آچاره درخواست نیرو دادم؛ اومدن بالا را تمیز کردن.
فرش فروش هم اومد بالکن را متر کرد؛ و فرش را اوردن. ظهر شد و گشنم بود. دیروز هم از استرس چیزی نخورده بودم.
رفتم بیرون و با دات واکر یک رستوران پیدا کردم. جاتون خالی یک جوجه به همراه یک لیموناد خوردم که حسابی چسبید.
بعد از ناهار رفتم دو تا پتو به قیمت 380 و یک بالِش به قیمت 40 خریدم
برگشتم نزدیک ترین پارک را برای سرویس بهداشتی یافتم و با مصیر یاب دات واکر نقطه گذاریش کردم. تقریبا پارک با مغازه دو خیابان فاصله داشت.
مرسی که تا پایان این قسمت هم همراه من بودید.
خوشحال میشوم نظرات خود را در بخش دیدگاه ها به اشتراک بگذارید
تا درودی دگر بدرود.

یک پاسخ به «تجربه ی راه اندازی خدمات کامپیوتری در تهران قسمت دوم:»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *